رضا قليخان هدايت

937

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در آب تيغ باشد و چون كارزار ديد * از چشمهاى تيغ برآيد علم زنان صفراى خشك دارد بىعلت و ورا * دارد بخار چشمهء آب خضر زيان تا گرسنه است هست ز دينار زرد روى * چون سير خورد ساخت ز سيماب طيلسان با آنكه هست جملهء اجزاى او نظر * با آنكه هست جملهء اندام او دهان از آن نظر نبينى در چشم او اثر * از آن دهان نبينى بر روى او نشان برق سنان او چو شود كند روزگار * سوهان نرم باد به افسون كند فسان يا بىشكفته گلشن او را به روز باد * بر ظاهرش بنفشه و بر باطن ارغوان الماس‌وار روشن و تيز است و گرم‌رو * گويى كه هست زادهء طبع خدايگان و له فى المرثية اى در غم تو خلق به زارى گريسته * بر تو به نوحه ابر بهارى گريسته تا گشته روح پاك تو همخوابهء مسيح * مريم دريده جيب و حوارى گريسته آلوده رخ به خون شفق هر شب آفتاب * ازبس‌كه در حجاب توارى گريسته در ماتم تو پرده‌نشينان آسمان * با دختران نعش به زارى گريسته زهره گذشته بر در مشكوى خاص تو * بر گريه‌هاى زار جوارى گريسته بر طرهء بريدهء آهو و شان تو * در جوف نافه مشك تتارى گريسته و له ايضا اى مبارك بناى گردون‌ساى * وى چو گردون زمينت آتش‌پاى در هواى تو آسمان مانده * چون دل هجرديدگان در واى نقشبندان پردهء جان را * نقش ديوار تست پرده‌گشاى مردم آراى صحن تو چون عيد * دولت‌افزاى ظل تو چو هماى قبهء گنبدت سپهر نهاد * هيكل بامت آفتاب‌انداى اعتدال بهار خانهء تو * چون نسيم صباست روح‌فزاى ناطقه از در تو انگيزد * صورت طوطيان شكرخاى